نویسنده: نگار نیک نفس - ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا 
دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا 
من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم ،
می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم چه امید
عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ تو همه هستی من ، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟
همه چیز تو چه کم داری ؟ هیچ